تبلیغات
درباره تهران قدیم و جدید - بچه زرنگ

بچه زرنگ

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 12:40 ق.ظ

نویسنده : محمد توکل
ارسال شده در: مطالب جالب طهران ،

گل همه رنگش خوبه
بچه زرنگش خوبه

دو مطلب جالب درباره بچه زرنگ ها, امیدوارم حالشو ببرید.

بچه باش، اما بچه زرنگی باش
بچه باش. بچه باش، اما بچه‌ی زرنگ باش. بچه‌ی شرور و گیج و خنگ به درد نمی‌خورد. تو بچه‌ی زرنگی باش. پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جاها را مرتب كنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند كی چه كار می‌كند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌كرد می‌دید كی چه كار می‌كند می‌نوشت توی یك كاغذی كه بعد حساب و كتاب كند برای خودش.
یكی از بچه‌ها كه گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراكی و این‌ها. یادش رفت كه آقاش گفته خانه را مرتب كنید.
یكی از بچه‌ها كه شرور بود شروع كرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد كه من نمی‌گذارم كسی این‌جا را مرتب كند.
یكی كه خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع كرد گریه و جیغ و داد كه آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع كنیم، مرتب كنیم.
اما آن كه زرنگ بود، نگاه كرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌كرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی كاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌كرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست كه هم‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یك دقیقه دیرتر بیاید باز من كارهای بهتر می‌كنم.
آخرش آن بچه‌ی شرور همه جا را ریخت به هم دیگر. هی می‌ریخت به هم هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوش‌حال است. ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز كه آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما كه خنگ بودیم، گریه كرده بودیم، چیزی گیرمان
نیامد. او كه زرنگ بود و خندیده بود، كلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور كه نیستی الحمدللـه. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش. نگاه كن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و كار خوب كن. خانه را مرتب كن.(
از سخنان نغز مرحوم حاج اسماعیل دولابی)

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد.. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم.. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده...
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد..

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست... درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده..
بابی




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: زرنگی ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 12:55 ق.ظ