تبلیغات
درباره تهران قدیم و جدید - زندگی طیب حاج رضایی

زندگی طیب حاج رضایی

سه شنبه 4 آبان 1389 10:46 ب.ظ

نویسنده : محمد توکل
ارسال شده در: مطالب جالب طهران ،

طیب كلاه شاپویش را از سر برداشت و گفت:حسین آقا! دمت گرم.خوشم اومد.الحق كه شاه دوستی!

طیب رو كرد به جمعیت و گفت:حواستون رو خوب جمع كنین!اومدن اعلیحضرت به دست شما جوونای غیرتمنده.با یه مشت توده­ای و وطن فروشهای بی غیرت طرفین.به هیچ كدوم محلت نفس كشیدن ندین.مملكت رو  از دست این مصدق توده­ای باید نجات داد.

   جمعیت یك صدا فریاد زد: حیدر! حیدر! و چماقها را بالای سر برد.

   طیب فریاد زد:همگی به دنبال من به طرف میدون مولوی!

   طیب به سرعت به طرف در اصلی میدان تره بار امین السلطان حركت كرد.پشت سر او محسنی و ناصر زبل و بقیه جمعیت راه افتادند.

   قرار بود دسته طیب با دسته حسین رمضان یخی در میدان مولوی به هم بپیوندند و از آنجا وارد خیابان كاخ شوند و به خانه دكتر مصدق حمله كنند.

   جمعیت به سرعت قدم برمی­داشت.هر كس كه دل خوشی از وضع موجود نداشت و مخالف مصدق بود به جمعیت می­پیوست.عبور و مرور اتوموبیلها و مردم مختل شد.كسی جرأت اعتراض نداشت.جمعیت حیدرحیدرگویان از خیابانها به سرعت می­گذشت و طیب محكم و استوار قدم برمی­داشت.تا میدان مولوی زدوخوردی پیش نیامد.دسته حسین رمضان یخی زودتر از دسته طیب به میدان مولوی رسیده بود.حسین رمضان یخی تا طیب را دید دستی به لبه كلاه شاپویش كشید و گفت:خوش اومدی طیب خان! رخصت!

   طیب كلاه شاپویش را از سر برداشت و گفت:حسین آقا! دمت گرم.خوشم اومد.الحق كه شاه دوستی!

  طیب دستور حركت داد.هر دو دسته به هم پیوستند و طیب و حسین رمضان یخی جلوتر از همه راه افتادند.هنوز چند قدمی نرفته بودند كه طیب نگاهش به جوانی افتاد كه به طرفش می­آمد.او را شناخت.سیدمرتضی پسر محمدطوافی بود.جوان چاقوی ضامن داری را كه دستمال یزدی دور آن پیچیده شده بود را با شتاب به طرف طیب كوبید.طیب جا خالی داد و نوك تیز چاقو به كف دستش اصابت كرد.خون روی دست طیب را فراگرفت.مرتضی خواست تا دوباره با ضربه­ی دیگری به طیب حمله كند كه حسین رمضان یخی مچ دست او را محكم گرفت.مرتضی خواست تا با فشار مچش را از دست او درآورد،اما نتوانست.طیب روی زمین نشست.خون با سرعت زیادی شره كنان بیرون می­آمد.محسنی به مرتضی حمله كرد و با گرزش ضربه­ای به كتف او زد.مرتضی ناله­ای كرد و نقش بر زمین شد.ناصر زبل به طرف طیب دوید و پارچه­ی سفیدی را محكم به دست طیب بست.طیب از جا بلند شد.كس دیگری به طرف مرتضی حمله كرد و با لگد به جانش افتاد.طیب فریاد زد:ولش كن!

  مرد همچنان لگد می­زد.طیب دوباره فریاد زد:گفتم ولش كن!برین كنار.

   جمعیت كه دور تا دور مرتضی را احاطه كرده بود،كنار رفت.طیب بالای سر مرتضی آمد و گفت: چی می­خوای از من؟ من كه بهت گفتم كشتن آقات ربطی به من نداره!چرا حالیت نیست بچه؟ بلند شو برو پی كارت! دیگه نبینمت­ها! بلند شو!

   مرتضی به سختی از جا بلند شد.درد كتف امانش را بریده بود.نگاهی به طیب كرد و دندانهایش را به هم فشار داد و گفت: یه روز كارم رو باهات یه سره می­كنم.منتظر باش!

  مرتضی از جمعیت دور شد.طیب و حسین رمضان یخی  دوباره راه افتادند.

  به خیابان استانبول كه رسیدند،حسین رمضان یخی به قهوه­خانه بازارچه «یول چی» حمله كرد و كلتش را از جیب درآورد و به طرف عكس دیواری مصدق شلیك كرد.صاحب قهوه­خانه كه مثل بید می­لرزید،قاب عكس مصدق را پایین آورد.

  جمعیت هوراكشان به دنبال حسین و طیب راه افتادند.

  چیزی تا خیابان كاخ نمانده بود.هیچ مأموری جرأت نزدیك شدن به جمعیت را نداشت.مأمورهای شهربانی فقط تماشاچی بودند و هیچ عكس العملی نشان ندادند.

  دسته­ی طیب و حسین وارد خیابان كاخ شد.شعبان با دسته­اش و بارفروشان میدان سرچشمه و عده­ای از ارامنه نیز به آنها پیوستند.خانه مصدق محاصره شده بود.شعار مرگ بر مصدق فضا را پر كرده بود.نیروهای ارتشی در جای جای بیرون خانه آرایش نظامی گرفته بودند.تانكهای شرمن هم به دستور فضل الله زاهدی آماده حمله بودند.دستور شلیك داده شد.خانه مصدق به لرزه افتاد.از طرف خانه به جمعیت بیرون تیراندازی شد.عده­ای زخمی شدند و به زمین افتادند.

  طیب دستور داد كه هر طور شده به خانه حمله كنند و در را بشكنند و همه چیز را آتش بزنند.

  جنگ آغاز شده بود و نظامیان طرفدار مصدق مقاومت می­كردند.تا پیروزی كودتاچیان زمان كمی باقی مانده بود.




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: زندگی طیب ،
آخرین ویرایش: - -