تبلیغات
درباره تهران قدیم و جدید - آزاد مرد

آزاد مرد

چهارشنبه 31 شهریور 1389 11:02 ب.ظ

نویسنده : محمد توکل
ارسال شده در: لوتی های قدیم تهران ،

 

گروه مشاورین آیت الله کاشانی: ۱- حاج حسین علم ۲- طاهر حاج رضایی (برادر طیب خان) ۳- شعبان بی مخ ۴- حسین مهدی قصاب ۵- طیب ۶- اکبر حاج رضایی ۷- سید اکبر خراط

گروه مشاورین آیت الله کاشانی: ۱- حاج حسین علم ۲- طاهر حاج رضایی (برادر طیب خان) ۳- شعبان بی مخ ۴- حسین مهدی قصاب ۵- طیب ۶- اکبر حاج رضایی ۷- سید اکبر خراط

با یک جفت میل سنگین ورزش می کند، به خاطر چاقوکشی برای لات هایی مثل مصطفی دیوونه و محمد پررو به زندان رفته...

طیب تنها کسی است که لقب ندارد؛ طیب حاج رضایی 2- از همه بیشتر حبس رفته... از همه بیشتر دعوا کرده... از همه بیشتر سفره انداخته... از همه بیشتر دست توی جیبش کرده... از همه بیشتر پول میز حساب کرده.  کافه یی در بهارستان بوده به نام فیض که جاهل ها آنجا می نشستند و آخر شب طیب میز همه را حساب می کرد. یک بار یک بنده خدایی می رود پول میزش را حساب کند. صاحب آنجا بهش می گوید؛ «اگر در دکان من را می خواهی ببندی، پول میزت را بده، آن وقت خودت هم زنده بیرون نمی روی...» به هرحال از جهت مالی و اسم و رسم و شهرت هم شرایط ش خوب بود و یک پایگاه در جنوب شهر میان مردم پیدا کرده بود؛ دوستش داشتند و اسمش را با احترام می آوردند.

این داستان سربه مهری است که پس از ... سال بازگو می شود. داستان «طیب» مردی که پس از ساعت ها تلاش و جست وجو در سایت های اینترنتی، کتاب و روزنامه های قدیم و جدید، در نهایت باز هم متوجه نخواهی شد که آیا مبارزی راستین بود یا خیر؟ «حرٌی» بود برای جامعه یی که سال های ابتدایی دهه 40 شمسی را تجربه می کرد یا تنها «طیب بارفروش،» داستان سربه مهری که ... سال پیش در همین روزها لاک و مهرزده شد تا امروز که مرد 62 ساله یی تصمیم گرفته است آن را بازگو کند.تاریخ ... ساله این مرد آن قدر به هم ریخته است که اسماعیل رضایی را برادرش خوانده، جایی که حتی حداد عادل رئیس مجلس در 11 آبان سال 1385 این اشتباه را رسمی می کند؛ «... طیب حاج رضایی و برادرش همانطور که خودشان گفتند هرگز به امام خیانت نکردند...»و این مرد طیب نام داشت. مردی که در کودتای 28 مرداد 1332 بنابر اسناد منتشر شده ساواک در کتاب «آزادمرد» به پاس خدماتش از جانب وزارت جنگ مدال درجه 2 رستاخیز گرفت.مردی که در کتابی دیگر این گونه تحریف شده است؛ «با یک جفت میل سنگین ورزش می کند، به خاطر چاقوکشی برای لات هایی مثل مصطفی دیوونه و محمد پررو به زندان رفته.» شاید مردی که فردای تیرباران شدنش حوزه علمیه را به واکنش واداشت تا همراه صدور اعلامیه یک روز دروس حوزه به خاطرش تعطیل شود و در تهران و تبریز و اصفهان برایش مجالس ترحیم برپا کنند. مردی که به تحریفی دیگر بیش از صد دسته عزاداری داشت در حالی که حقیقت جز این بود.این مرد «طیب» بود و آن مرد که روبه روی ما نشست امیر حاج رضایی، برادرزاده و دامادش که تیم پاس و دانشکده پلیس را تنها به خاطر نام عمویش و با اراده رکن 2 شهربانی از دست داد. مردی که پس از انقلاب که طیب لقب «شهید» گرفت، 28 سال سکوت کرد تا یک صبح پنجشنبه در سالروز دستگیری عمویش ما رو در روی او نشستیم.او در این مصاحبه بارها و بارها تاکید کرد؛ «می ترسم حمل بر سوء استفاده از نام طیب حاج رضایی شود. دوست ندارم کسی از صحبت هایم چنین استنباط کند، اگر می خواستم 28 سال است تمامی مصاحبه ها و سمینارها را رد نمی کردم.» شاید آن که طیب بود و این که امیر است هیچ شباهتی به هم نداشته باشند، اما او همچنان از طیب به نیکی یاد می کند.

در فوتبالی که بطن و متن آن آلوده به ادبیات سخیف و پول های کثیف و دعواهای حقیر و آدم های اسیر شده، هنوز می توانی کسی را پیدا کنی که تک تک واژه هایش بوی غنا و پختگی می دهد. امیر حاج رضایی یک شخصیت جامع الاطراف است که از غم نام و دغدغه عنوان کناره گرفته و یک گوشه نشسته و تنها می خواند و می نویسد و می بیند. روبه روی چنین مردی است که نشستن مفهوم «آموختن» می یابد؛ می توانی 10 صبح را یکسره با پرسیدن و شنیدن و چند فنجان چای داغ به 6 بعدازظهر برسانی و بعد تازه به این نتیجه برسی که چقدر نشنیده و نپرسیده تلنبار شده... از حاج رضایی خواستیم نگفته هایش را بگوید و طیب حاج رضایی را از زبان برادرزاده بشناساند. به دلایلی که می خوانید، نمی خواست این کار را انجام بدهد اما گفت و حضور بهمن فروتن هم در به شوق آوردنش موثر بود. حاصل 8 ساعت گفت وگو، سر زدن به فوتبال و ادبیات و سینما و البته زوم کردن روی طیب حاج رضایی بود که در این شماره بحث دوم را می خوانید و صحبت های پراکنده می ماند برای آینده

امیرحسین ناصری، فرزاد حبیب اللهی

حاج رضایی؛همیشه سعی کرده ام درباره طیب حاج رضایی صحبت نکنم و کنار این جریان باشم چون تعریف از طیب این شائبه را ایجاد می کند که به دنبال بهره برداری از آنچه بر او گذشته هستم و اظهارنظرهای منفی هم قطعاً مرا آزار می دهد.

اعتماد؛ اما امروز وقتش رسیده که بدون در نظر گرفتن این مسائل، شخصیت طیب از زبان برادرزاده اش برای اولین بار در مطبوعات بررسی شود.

فروتن؛ من از همان روز اول می دانستم امیر حاج رضایی یک نسبتی با طیب حاج رضایی دارد اما با مقایسه روحیه و تیپ و برخورد اجتماعی امیر با طیب و همراهانش، به تفاوت های اساسی می رسیدم. این مساله همیشه برای ما به همین شکل ماند و کنجکاوی به خرج ندادیم البته شما هم هیچ جا در این باره صحبت نکردید. راستش من شناخت چندانی از این شخصیت ها ندارم و کتاب شعبان جعفری را به من دادند تا قبل از این جلسه اطلاعات کلی از آن دوران پیدا کنم اما پیش خودم گفتم بهتر است همه چیز را از زبان امیر حاج رضایی بشنوم آن هم برای اولین بار در مطبوعات...

حاج رضایی؛ ابتدا باید این قشر را بشناسیم. زمان ما می گفتند «جاهل ها» که لفظ خوبی نبود. توی آن قشر آدم هایی بودند که ناجوانمرد بودند و آدم هایی هم بودند که جوانمرد بودند و از مال و ناموس مردم هم امانتداری می کردند. همه اینها را به یک چوب راندن، کار اشتباهی است. طیب در زمان جوانی که من به دنیا نیامده بودم یا سن خیلی کمی داشتم، آدم شری بود و زیاد دعوا می کرد اما وقتی به بندرعباس تبعید شد...

فروتن؛ خانواده متمولی بودند؟ یعنی طیب، پدر یا پدربزرگ ثروتمندی داشت؟

حاج رضایی؛ عموی من از یک دوره یی خودش متمول شد اما ارث پدری، من فکر نمی کنم به او رسیده باشد. در دوران جوانی هم، نه، ثروت چندانی نداشت.

فروتن؛ پس قدرتش را از ثروتش به دست نیاورده بود...

حاج رضایی؛ نه، حالا توضیح می دهم، طیب یک مقطعی به میدان انبار گندم آمد و صاحب حجره شد و روابط عمومی اش هم خیلی خوب بود و به او اجازه واردات موز را دادند.

اعتماد؛ این مربوط به بعد از تبعید به بندرعباس بود، درست است؟

حاج رضایی؛ بله، در واقع طیب یک دوره جوانی داشت که شرور بود و نوخاسته بود و می خواست در آن عصر اسمی به هم بزند. در آن بخش، حبسی به حبس دیگر و کلی دعوا و ماجرا داشت. در بخش دوم که بخش نمونه زندگی اش بود، به رفاه در زندگی اش رسید و در آن دوره ساعت یک بعد از نیمه شب می رفت میدان، برایش بار می آوردند، ساعت 9 صبح صبحانه می خورد و یک ساعت بعد خانه بود. این سیستم و ساعت کاری اش بود. بعد زمانی که ولیعهد به دنیا آمد، در پایین شهر چراغانی کرد و محله را آذین بندی کرد و با شاه سلام و علیک داشت.

اعتماد؛ یک سوال پیش می آید، آدمی که تازه از تبعید برگشته، چطور یکدفعه به لایه های بالای جامعه می رسد؟

حاج رضایی؛ به لایه های بالا نرسیده. این حاصل یک اتفاق است که ولیعهد در بیمارستان مادر چهارراه مولوی به دنیا می آید. نمی دانم شاید می خواستند طبقه پایین جامعه را جذب کنند. طیب هم محله را چراغانی می کند و اتفاقی چند بار با شاه روبه رو می شود. این اتفاق که تکرار نمی شود؛ که طیب را بخواهند که به دربار برود یا جاهای دیگر. پس او به لایه های بالا نرسیده بود. گذشته از این مسائل، طیب حاج رضایی دیدگاه مذهبی داشت. اینجا یک تضاد بزرگ وجود دارد. در واقع این آدم پر از پارادوکس و تضاد است. تمام دهه اول محرم را تکیه داشت و شب های تاسوعا و عاشورا هم خرج می داد و به این کارها اعتقاد داشت. آن پیراهن مشکی که تنش می کرد، به خاطر اعتقادش بود یا در عاشورا پابرهنه راه می رفت یا فرض کنید 3 روز آخر را آب نمی خورد و نذر داشت که در اوج عزاداری تشنه باشد. خب شهرت زیادی پیدا کرد. این شهرت حاصل این بود که خیلی سخاوتمند بود، خانواده های زیادی را تحت پوشش خودش قرار داده بود و در جامعه خودش که حالا یا می گویند جاهلان یا لوطی ها یا عیارها - هرکسی هر اسمی می خواهد رویش بگذارد - با معیارهای آنها، به طیب نمره بالا می دادند. مثلاً می گفتند بین اینها چه کسی از همه بهتر بوده؟ یکی می گفت ناصر فرهاد، چون دعوایی بوده و خوب داد می زده. یکی می گفت حسین رمضان یخی. بعد یکی آمد یک مانیفست داد که چرا طیب از همه اینها بهتر و بالاتر است و در این جماعت، قهرمان المپیک است،

آمد گفت؛ 1- طیب تنها کسی است که لقب ندارد؛ طیب حاج رضایی 2- از همه بیشتر حبس رفته... از همه بیشتر دعوا کرده... از همه بیشتر سفره انداخته... از همه بیشتر دست توی جیبش کرده... از همه بیشتر پول میز حساب کرده. حالا این وسط خاطراتی هم تعریف می کردند؛ کافه یی در بهارستان بوده به نام فیض که جاهل ها آنجا می نشستند و آخر شب طیب میز همه را حساب می کرد. یک بار یک بنده خدایی می رود پول میزش را حساب کند. صاحب آنجا بهش می گوید؛ «اگر در دکان من را می خواهی ببندی، پول میزت را بده، آنوقت خودت هم زنده بیرون نمی روی...» به هرحال از جهت مالی و اسم و رسم و شهرت هم شرایطش خوب بود و یک پایگاه در جنوب شهر میان مردم پیدا کرده بود؛ دوستش داشتند و اسمش را با احترام می آوردند. البته مخالفانی هم داشت تا اینکه رسید به 15 خرداد و بخش پایانی زندگی اش.

اعتماد؛ این مخالفان از بین خودشان بود یا از بالا؟

حاج رضایی؛ آره، یک چیزی هم می گفتند که من صحت آن را هنوز نمی دانم. می گفتند یک بار که در چهارراه مولوی این مراسم بوده، مشاجره یی بین عموی من و سپهبد نصیری ایجاد می شود. بعضی ها می گویند یکی از عوامل کشتن طیب، همین نصیری بوده که من هنوز مطمئن نیستم. به هرحال بعد از ماجرای 15 خرداد دستگیر شد، 6 ماه هم حبس شد و دو تا دادگاه تشکیل دادند؛ بدوی و تجدیدنظر و در هر دو حکم اعدام صادر شد. در دادگاه اول، 7 نفر یا بیشتر به اعدام محکوم شدند و در دادگاه دوم 2 نفر، عموی من و اسماعیل رضایی که هر وقت در دادگاه صدایش می زنند «حاج اسماعیل حاج رضایی»، اعتراض می کرد که من حاج رضایی نیستم و واقعاً هم نسبتی با عموی من نداشت. خیلی ها امیدوار بودند شاه با توجه به شناختی که از طیب دارد، حداقل یک درجه به او تخفیف بدهد و حکم اعدام تبدیل به حبس ابد شود اما...

اعتماد؛ بالاخره طیب در آن ماجرا نقش داشته یا نه؟

فروتن؛ حتماً داشته، چون دیدگاه مذهبی اش چربیده و...

حاج رضایی؛ ببینید در دادگاه می گفتند شما دسته راه می انداختید و روی عîلîم ها عکس آیت الله خمینی را می گذاشتید. طیب هم گفت؛ «من همیشه به مراجع تقلید اعتقاد داشتم و احترام می گذاشتم. قبلاً هم عکس آیت الله بروجردی را می گذاشتم و حالا هم عکس آیت الله خمینی را می گذارم و باز هم اگر باشم از عکس آنها استفاده می کنم.» این چیزهایی بود که من خودم در دادگاه شنیدم. به هرحال شنبه 11 آبان، ساعت 5 صبح این اتفاق افتاد و اعدام شد.

فروتن؛ شما در مراسم بودید؟

حاج رضایی؛ من نه، ولی مراسم برای خبرنگاران آزاد بود و خیلی عکس گرفتند که من هنوز روزنامه هایش را در خانه دارم.

فروتن؛ گفتید چه روزی دقیقاً؟

حاج رضایی؛ شنبه 11 آبان ماه 1342 تقریباً 6 ماه بعد از 15 خرداد.

فروتن؛ پس من نزدیک 17 سالم بود آن موقع...

حاج رضایی؛ بله، من هم 18 سالم بود. تازه دیپلم گرفته بودم.

فروتن؛ شما متاثر شدید؟

حاج رضایی؛ من اصلاً منقلب شدم. به دلیل اینکه...

فروتن؛ نمی دانم؛ چون طیب نباید زیاد مورد قبول شما بوده باشد. من این طوری فکر می کنم.

حاج رضایی؛ نه بهمن خان. با آن سن و سال من عاشق داشته هایی بودم که با چشم یک جوان 18 ساله می دیدم. اگر یک آدمی بود که عمیق تر می دید، شاید دیدگاهش فرق می کرد اما من دوستش داشتم. خیلی ساده بگویم دوستش داشتم.

فروتن؛ طبیعی است اما فکر نمی کنید دوستش داشتید چون فامیل و عموی شما بود. من نمی توانم بگویم امیر حاج رضایی 18سالگی اش با الانش خیلی فرق داشته؛ او یک پروسه را دنبال کرده و در اوج جوانی هم چندان دیدگاهش با امروز تفاوت نداشته.

حاج رضایی؛ حالا من می خواهم بگویم بخشی از این قضیه «شخصی» بود. چون وجوه متمایز طیب، من را در اوج بچگی و بعد جوانی جذب می کرد. یعنی کارهایش منحصر به فرد بود. مثلاً در تکیه می رفت می گفت؛ «اگر کسی 6 بار آمد غذا گرفت، دفعه هفتم حق ندارید بهش غذا ندهید. اینجا برنج و روغن فراوان است و بعد می دانید با شما چه کار می کنم،» خصلت های بخشندگی اش... واقعاً نمی شود درباره اش حرف زد یا جگری که داشت؛ نمی خواهم چون عموی من است اغراق کنم...

فروتن؛ اما یک سوال خصوصی؛ قبل از اینکه شاه حکم اعدامش را، حکم اعدام طیب را امضا کند،شما سمپاتی نسبت به شاه داشتید؟ روی شما تاثیر مثبت گذاشته بود؟

حاج رضایی؛ نه، ابداً ... ابداً.چطور بگویم. خیلی واضح می گویم؛ این چیزها را اصلاً نمی فهمیدم و نمی دانم شاید ندانسته دنبال این جریان بودم و حالا دانسته؛ می خواهم آبروی کسی را هزینه خودم نکنم.

فروتن؛ اما بعد از اینکه حکم اعدام را امضا کرد چطور؟ حتماً تنفر در شما ایجاد شد.

حاج رضایی؛ بله، در واقع قبل از این جریان فکر شاه چندان به ذهنم خطور نمی کرد اما بعد از این جریان دائم فکرم مشغول می شد و از شاه و آن سیستم متنفر شده بودم که چرا با بزرگ ترها این کار را کرد.

فروتن؛ گریه هم کردید؟

حاج رضایی؛ خیلی... فوق العاده.

اعتماد؛ آن صحنه را اصلاً یک بار تعریف کنید.

حاج رضایی؛ صحنه خیلی بدی بود. ما که در مراسم نبودیم اما آنها جسد را تحویل دادند. وقتی تحویل دادند و جسد را دیدم، بعد متوجه نشدم، چطور من را بلند کردند. چیزی حدود 17، 18 تا گلوله خورده بود و تمام رگ و پی اش زده بود بیرون. یعنی بدن تمامش شکافته شده بود و هنوز چشم هایش بسته بود. آن بنده خدا اسماعیل رضایی، افتاده بود و تیر خلاص را توی دهانش زده بودند اما عموی من با صورت خورده بود زمین و صورتش هم خون آلود بود که آن تیر را به شقیقه اش زدند و گفتند؛ تیر خلاص... من خودم آن صحنه را دیدم تا جایی هم که یادم می آید، غسال مدام پنبه توی این سوراخ ها می کرد. یعنی همه جای بدن سوراخ سوراخ شده بود. یک شمایل شهید گونه یی داشت. به هر حال من را بیرون آوردند و نفهمیدم چه کسی من را بیرون برد.نشسته بودم و می دیدم که دارند طبق وصیتش در شاه عبدالعظیم کنار مادرش، خاکش می کنند.

خب این هم قسمت هایی از زندگی طیب که در حافظه من بود. شاید اگر پدرم بود، کامل درباره همه چیز اطلاعات داشتم و حرف می زدم. اینها پدرشان چند تا زن داشت. فقط پدر من و عموی من، تنی بودند و از یک مادر، اسم های شان هم «طیب» و «طاهر» بود.

فروتن؛ طیب کوچک تر بود، نه؟

حاج رضایی؛ بله، پدر من 3 سال بزرگ تر بود.

فروتن؛ ولی من چیزی را که یادم است، در صف روشنفکرها، «طاهر» خوبه بود.

حاج رضایی؛ خب تا حدودی بله.

فروتن؛ تفاوت های این دو تا چه حد بود؟ آیا طاهر به طیب نصیحت می کرد که این کارها را نکن؟

حاج رضاییً؛ پدر من حکم یک «حîکîم» را داشت در جامعه آن روز؛ یعنی «هر چه طاهر خان بگه...»

یعنی یک متفکر بود بین آنها، با اینکه سواد هم نداشت، حرفش را قبول داشتند. به طیب هم توصیه هایی داشت. کسی بود که مثلاً تازه ازدواج کرده بود و یک قالیچه داشت - این را مادرم تعریف کرده - و طیب در بندرعباس تبعیدی بود، بعد طاهر به مادرش و همسرش می گوید قالیچه را 80 تومان فروختم و به بندرعباس می روم تا پول را به طیب بدهم. اینقدر طیب و طاهر دلبسته به هم بودند... اصلاً پدربزرگ ما اسم های خاصی روی پسرهایش گذاشت. برادر سوم هم اسمش «مسیح» بود.

چقدر هم جالب که اینها به اسم های شان نزدیک شدند به ویژه «طیب».

فروتن؛ پدر شما چه سالی فوت کرد؟

حاج رضایی؛ سال 64.

فروتن؛ هیچ وقت با پدر درباره طیب صحبت نکردید؟

حاج رضایی؛ چرا خیلی صحبت می شد. اوایل که اشک می ریخت و حرف می زد. فوق العاده ناراحت بود و یواش یواش منزوی شد و به هیات ها و زورخانه ها که خیلی مورد علاقه اش بود، نمی رفت و در خانه می ماند.

فروتن؛ علت اینکه امیر حاج رضایی نقطه مقابل اینها شد، چه بود؟

حاج رضایی؛ باور کنید نمی دانم...

فروتن؛ برای اینکه تیپ شما اصلاً به آن تیپ ها نمی خورد.

حاج رضایی؛ شاید اغراق نباشد اگر بگویم پدر من هر روز با یک قباله می رفت کلانتری، یکی از این لات ها را در می آورد، حالا یک قهوه خانه هم روبه روی خانه ما بود که جاهل های دسته دو آنجا می نشستند، لات های دسته یک جایگاه بهتری داشتند،

اینها می آمدند، می نشستند و...

فروتن؛ خانه شما کجا بود؟

حاج رضایی؛ خیابان خراسان، نزدیک میدان خراسان، اما اینکه چرا شبیه بقیه نشدم را نمی دانم مثلاً می رفتم شاه آباد سینما. توی راه یک کتاب هم می خریدم.

اعتماد؛ شاید غریزی بود.

فروتن؛ نه حالا بگذار من بگویم. غریزی نیست. آدم الگوبرداری می کند. یک موقع تو الگویت را انتخاب می کنی و می خواهی شبیه فلانی بشوی اما یک زمانی هم هست که هوشمندانه به خودت می گویی؛ «باید عکس اینها باشم...» برای خود من هم بوده و پیش آمده. این سعی در جهت عکس رفتن، باعث شده امیر حاج رضایی این جوری شود. البته شما طیب را عمیقاً دوست داشتی اما الگوی شما نبوده.

حاج رضایی؛ بله طیب نمی توانست الگوی من باشد. نه به این دلیل که بد بوده، بلکه خصوصیات من نمی توانست آن سمت حرکت کند.

در تمام این دوران وقتی با من تماس می گرفتند که شما بیایید درباره طیب صحبت کنید چون در فوتبال هم هستید و مردم شما را می شناسند، از آنها می خواستم با پسرهای طیب صحبت کنند.

فروتن؛ سن و سال پسرانش چقدر است؟

حاج رضایی؛ 5 تا پسر دارد که 3 تای آنها تهران هستند و کار آزاد دارند. همسرش و 2 پسر دیگر هم پزشک هستند که در امریکا زندگی می کنند.

فروتن؛ هیچ کدام شبیه طیب هستند؟

حاج رضایی؛ 2 تا از پسرهایش خیلی شبیه خودش هستند.

فروتن؛ از نظر قیافه نه، از نظر رفتاری.

حاج رضایی؛ نه، نه.... به آن سمت و سو نرفتند.

اعتماد؛ کنجکاویم درباره تاثیر مرگ طیب در خانواده حاج رضایی بدانیم.

حاج رضایی؛ خیلی سختی کشیدند. در واقع خیلی ها سختی کشیدند، چون بزرگ تر خانواده با آن سخاوتمندی فوت کرده بود و پسر بزرگ طیب 12 ساله بود. کوچک ترین پسرش هم فقط 6 ماه داشت.

اعتماد؛ فردای آن اتفاق، بازخوردش در محله چطور بود؟

حاج رضایی؛ اتفاقاً یک روز بعد از اعدام عموی من، چند نفر را در محل دستگیر کردند چون پرچم مشکی سردر خانه زده بودند. یک حاج حسن آخوندنامی بود که زورخانه داشت و از تربیت بدنی حقوق می گرفت.بعد از این اتفاق گفت؛ «بچه محل من را می کشید، بعد هم به من پول خونش را می دهید؟،» در آن خفقان، مردم اعتراض می کردند. یک جاهلی هم بود که در محله باج می گرفت و عمویم به او گفته بود؛ «به چند تا پولدار گفتم بهت پول بدهند از مردم باج نگیر...» آن بنده خدا هم قبول کرده بود. بعد از اعدام طیب، همین آدم جاهل در میدان خراسان قمه کشید و فحش داد به شاه، در واقع طیب از یک دوره یی دچار استحاله شد و برای مردم تبدیل به یک قهرمان شده بود. همیشه این جور مواقع یاد فیلم «مالکوم ایکس» می افتم که آدمی که نامش «مالکوم لیتل» بود و Little یعنی کوچک، چطور قبل از مرگش به یک قدرت بزرگ تبدیل شده بود. در مورد طیب هم پس از اعدامش به گذشته او فکر نمی کردند.

اعتماد؛ در زمان اعدام چطور رفتار کرد؟

حاج رضایی؛ خیلی شجاعانه، در حالی که اسماعیل رضایی را می کشیدند و می بردند، شب قبل از اعدام طیب به ما گفت؛ «اینجا سرد است، بروید خانه بخوابید.» به پدرم هم گفت؛ «داداش کار من تمومه،»

فروتن؛ راستی حسین رمضان یخی چه شد؟

حاج رضایی؛ اول انقلاب یک گوشه مرد. اینها یکی یکی در انزوا و بی خبری و تنگدستی کارشان تمام شد چون دوره شان تمام شده بود. دوره یی شده بود که وقتی یکی از اینها حرف می زد، بهش می گفتند؛ «گنده شما که طیب بود، آن بلا سرش آمد، شما حرف حساب تان چیه؟»

فروتن؛ چه جالب. مثل فیلم آخرین سامورایی؛ وقتی دولت شده بود یک دولت مدرن، دیگر نیازی به سامورایی ها وجود نداشت.

حاج رضایی؛ بله با کشتن طیب، عصر اینها به پایان رسید.

فروتن؛ بد نیست یک فیلم درباره اینها ساخته شود.

حاج رضایی؛ همین طیب در اواخر عمرش اسلحه می بست و می گفت ممکن است از پشت روی سرش خراب شوند و به نوعی جانب احتیاط را رعایت می کرد.

دیگر فرز نبود و آن شور و تحرک را نداشت.

اعتماد؛ جالب است که یک طیف از مردان قدرت در همان دوره طیب را دوست داشتند و گروهی مخالف او بودند. فکر نمی کنید همین تقابل افکار باعث اعدام طیب شد؟

حاج رضایی؛ من این طوری نگاه نمی کنم. تصور من این است که اول به خاطر اسمش بود. دوم؛ سپهبد نصیری بی تاثیر نبود چون طیب در یک مشاجره شدید به او، گفته بود اینجا محله من است.

طیب هیچ دیدگاه سیاسی یی نداشت.

اعتماد؛ اما بعضی از عناصر قدرت همین طیب را مسلح کرده بودند.

حاج رضایی؛ خب بختیار که به عراق فرار کرده بود و کشته شد.

اعتماد؛ یعنی فقط همین یک حامی را داشت؟

حاج رضایی؛ نه، ببینید وقتی ورق بر می گردد، همه کنار می کشند.

آن موقع هم دادستان روی واژه «بلوا» تاکید می کرد و این اتهام را به طیب می زد.

اعتماد؛ اینکه بار میوه به ورامین می آمد و آنجا محل درگیری بود، چقدر صحت دارد؟

حاج رضایی؛ این ربطی به این قضیه نداشت. طیب از جهرم میوه می گرفت و از جاهای دیگر هم...

اعتماد؛ اما همین رفت و آمد ها باعث شد بعضی مسائل به طیب نسبت داده شود؟

حاج رضایی؛ خب، چسباندن مسائل به آدم ها سخت نیست. من خودم هیچ وقت در مورد طیب اغراق نمی کنم. بعضی ها می گویند حالا یک آدم جاهلی بود و خوب شد که کشته شد و از دستش راحت شدیم و حالا که شرایط برگشته، می خواهند طیب را تبدیل به اسطوره کنند. در حالی که من هیچ وقت در مورد هیچ آدمی این حرکت را انجام نمی دهم. زمانی که مسعود کیمیایی فیلم اولش «بیگانه بیا» را ساخت، پرویز دوایی گفت فیلمت خوب نشده. کیمیایی پرسید چرا...

دوایی گفت؛ «تو جامعه اشراف را نمی شناسی. از جامعه یی که می شناسی، فیلم بساز.» که کیمیایی رفت و قیصر را ساخت.

داستان قیصر بارها در جنوب شهر اتفاق افتاده و برای خود من خیلی ملموس بود چون آن مسائل را دیده و شنیده بودم.

همان داستانی که در مورد کیمیایی صدق می کرد، به عکس هم در مورد برخی دیگر صدق می کند. قضاوت در واقع باید بر مبنای شناخت باشد. همان زمان بارفروش ها یک نامه تشکر آمیز به دولت نوشتند؛ «خاری از سر راه برداشته شد،» آنها به خاطر منافع شخصی شان این نامه را نوشتند و خود من هیچ وقت آنها را نبخشیدم.

فروتن؛ طاهر بعد از اعدام طیب چه حالی پیدا کرد؟

حاج رضایی؛ پدرم دست به « خودویرانگری» زده بود. یک گوشه کز می کرد و دیگر حال و حوصله هیچ چیز را نداشت.

اعتماد؛ طیب البته باهوش هم بود.

حاج رضایی؛ شجاعت او قابل کتمان نیست اما کسی که به شیر درنده حمله کند، شجاع نیست. هوش طیب را می توان در این ماجرا فهمید که؛ «یکی از نوچه های طیب، جلوی او و همراهش سبز می شود و چند تا فحش می دهد. بعد همراه طیب به سمت نوچه حمله می کند اما طیب دستش را می گیرد. طرف اصرار می کند که نوچه را بزند اما طیب می گوید این می خواهد از ما چک بخورد و برود همه جا بگوید با طیب دعوا کرده ولی اگر کاری به کارش نداشته باشیم، هر جا برود بگوید با ما دعوا کرده و سالم مانده، کسی باور نمی کند، پس ولش کن،» یک بار از او خواستند به رشت برود و در مورد مالکیت یک قطعه زمین بین دو نفر قضاوت کند. طیب می رود و بعد از خوردن شام، به 2 مدعی زمین می گوید؛ «این زمین مال هر کی هست، به من تو بمیری بزند. اما اگر بعدها بفهمم دروغ گفت. نمی گذارم در این شهر زندگی کند...» که یک نفر کنار می کشد و قبول می کند که صاحب زمین نیست،

فروتن؛ طیب که با فوتبال ارتباطی نداشت؟

حاج رضایی؛ نه، زورخانه هم زیاد نمی رفت اما پدرم مخالف فوتبال بازی کردن من بود و بیشتر اصرار داشت درس بخوانم.

اعتماد؛ رابطه شما با مصطفی پادگان (پدر محمد دادکان) چطور بود؟

حاج رضایی؛ ارتباطی نداشتیم، ما بچه بودیم. البته رابطه پدرم با مصطفی پادگان خیلی خوب بود. حدود 30 بار فقط کربلا با هم رفتند.

اعتماد؛ با طیب چطور؟

حاج رضایی؛ ارتباطش با طیب هم خوب بود اما با پدرم صمیمیت بیشتری داشت.

اعتماد؛ وقتی حکم اعدام طیب صادر شد، مصطفی پادگان چکار کرد؟

حاج رضایی؛ واقعاً خیلی تلاش کرد. یعنی به هر دری زد و من از پدرم می شنیدم که می گفت با حاج مصطفی بودم و گفته با چند نفر صحبت کرده و مطمئن است طیب اعدام نمی شود. حاج مصطفی میان مذهبی ها، شخصیتی مقبول بود.

اعتماد؛ شما با محمد دادکان هم رابطه داشتید؟

حاج رضایی؛ نه او حدود 8 سال از من کوچک تر است و آن زمان شناختی از هم نداشتیم.

فروتن؛ به هر حال خیلی جالب است اگر از شرایط آن دوره یک فیلم ساخته شود.



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: آزادمرد ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 31 شهریور 1389 11:04 ب.ظ