تبلیغات
درباره تهران قدیم و جدید - طیب نه ابلیس بود نه قدیس

طیب نه ابلیس بود نه قدیس

دوشنبه 29 شهریور 1389 10:06 ب.ظ

نویسنده : محمد توکل
ارسال شده در: لوتی های قدیم تهران ،

 

او با پای برهنه روی آسفالت داغ با پیراهن مشکی و لب تشنه در انتهای دسته حرکت می کرد و جلودار دسته برادر بزرگ ترش طاهرخان بود. طیب نذر داشت که در تاسوعا و عاشورا آب نخورد

«طیب حاج رضایی» در ساعت 4 صبح روز شنبه یازدهم آبان ماه 1342 به جوخه آتش سپرده شد و در پی اصابت گلوله ها به او، قامت رشیدش بر خاک افتاد، این شلیکی بود به حریت، عقیده و ایمان و مرگی بود شهادت گونه که خداوند بزرگ به او عطا کرد.

راستی او که بود؟ انسانی پر از تضاد و برخاسته از لایه های زیرین اجتماع و طبقات پایین شهر که زندگی دوگانه یی داشت، لات جوانمردی که سرانجام پس از نیم قرن زندگی به اصل خویش بازگشت، پاک شد و خاک شد تا جایی که او را «حر» زمان نامیدند.

او بعد از کودتای 28 مرداد، به قدرت نزدیک شد و این در حالی بود که هرگز یک آدم سیاسی نبود، این بخش نخست و تاریک زندگی دوگانه او را تشکیل می داد، اما ندایی از درون او را به سوی خود می خواند و آن سرشت پاک و ریشه داری بود که از اعتقادات مذهبی او سرچشمه می گرفت و این آغاز راهی بود که به استحاله و دگردیسی او منجر شد، خاستگاه اجتماعی او مشخص بود، شروع به کار کرد و به زودی از بارفروشان معتبر میدان شد، دستی بخشاینده یافت. از دستی می گرفت و از دست دیگر می داد و همواره در کنار قشر محروم و پائین شهر قرار داشت و رفته رفته از صاحبان زر و زور فاصله گرفت و شهره خاص و عام شد و نام او را با احترام بر زبان می آوردند، دهه اول محرم تکیه داشت و در شب تاسوعا و روز عاشورا دسته عزاداری او به راه می افتد که در تمامی ایران یگانه بود، صف طویل عزاداران با انبوهی از علم و کتل و پرچم های سبز و سرخ و سیاه و علامت های چند تیغه، فضایی روحانی و حزن آلود خلق می کرد که همراه با مارش عزای دسته نظامی، فاجعه کربلا را به تصویر می کشید و اشک از دیده ها جاری می ساخت، او با پای برهنه روی آسفالت داغ با پیراهن مشکی و لب تشنه در انتهای دسته حرکت می کرد و جلودار دسته برادر بزرگ ترش طاهرخان بود. طیب نذر داشت که در تاسوعا و عاشورا آب نخورد و سرانجام در محرم سال 1342 و در روز شانزدهم خرداد دستگیر و به زندان افکنده شد.

او در دادگاه با قامتی افراشته و زبانی حق طلب گفت تا به حال همه کاری کردم، اما مقابل دینم قرار نمی گیرم. او جان شیرینش را داد و از عقیده خود دست نکشید عقیده یی که هرکس می تواند دوستش داشته باشد یا از آن متنفر باشد.

وقتی جسد او را که در خاک و خون غوطه ور بود به غسالخانه گورستان مسگرآباد آوردند سنگ به گریه درآمد. او همان لات چاقوکش، زندان رفته، تبعیدی شروری بود که از نیمه راه بازگشت، عزادار امام حسین(ع) به مولایش اقتدا کرد. بعضی از مغازه ها و خانه ها در محله او -میدان خراسان -بر سردر منازل و خانه های شان پرچم های سیاه نصب کردند، طیب به ابدیت پیوست اما ماندگار شد. داستان او از نسلی به نسل دیگر خواهد رسید. او جوانمردی تمام عیار بود که در راه عقیده خود پای در مسلخ عشق نهاد.




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: نه ، ابلیس ، قدیس ،
آخرین ویرایش: - -